|
دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦ قلی میرزا (قسمت دوم)
دل قلی از غصه
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٧ ب.ظ توسط مینا نقش نژادشد اندازه پسته روزا گذشت و طی شد قلی تند تند بزرگ شد قلی میرزا کنکور داشت هندسه و علوم داشت یه سال حسابی درس خوند اصلن آتیش نسوزوند روز کنکور تستا رو دید اینا یعنی سواله؟ یا کلن ضد حاله؟ با اعصاب قر و قاطی با مشتای عصبانی ترمز نداشت که واسه رفت رو دماغ جنابان مراقبین حوزه یه آقای مرتب یعنی همون حراست اومد میون معرکه بردش بیرون از جلسه کنکور اینجوری گند خورد سربازی مزخرف بی خود واسش رقم خورد آره قلی اصلن ترمز نداش رو هیچی کنترل نداش همه چی رو یه دفعه یی له می کردش زیر پاهاش ... ...همچنان ادامه دارد.. سهشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦ قلی میرزاهِه که ترمز نداشت!!-قسمت اول
قلی میرزا تُپُل مُپُل
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢٥ ب.ظ توسط مینا نقش نژادروی سرش یه مشت فُکُل ترمز نداشت ،هی داد میزد :برین کنار برین کنار بعد می خوردش به یه چنار ،یا میرفت توی بارِ خیار لگد می زد آدما رو ؛نبود عین خیالشم می گفت که ترمز ندارم باباش می گفت پسرم گُل بسرم ؛ باید باشی آرومتر؛حواست باشه جمعتر گفت من همینم که دیدی؛برام مهم نیس چی می گی یه روز قشنگ بهاری درختا پر از قناری یهویی دید یه خانومِ زیبایی رفتش جلو با یه دستمال خال خالی بهش که رسید:ترمز نداش که واسه خانمه له شد عین یه کیسه ماسه هر چی که گفت دوستت دارم به خان وم باور نکردش خانومه،گفت های آقا ببین زدی به پهلوم تو آدمی یا گاری؟ اصلن حواس نداری من با تو حرف ندارم برو کنار کار دارم ..ادامه دارد.. جمعه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٦ غافلگيری!
دختر کوچولو دیشب بادکنک به بغل خوابید بادکنکه خیلی نرم بود و اون زودی خوابش برد اما نصفه شب: بووووووووووووووووووم با صدای ترکیدن بادکنک وحشتزده از خواب پرید دیشب واقعن شب سختی بود براش!! دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦ دونده!
دختر کوچولو می خواست اول شه! واسه هیچی دویده بود!! پنجشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٦ آ قا گرگه!
یه روز آقا گرگه بعد از کلی فک کردن اول مامان بزی که مشغول چرا بود رو یه لقمه ی چپ کرد بعد با خیال راحت رفت سراغ بزغاله ها گرگه که دیگه رمز پیروزی رو فهمیده بود به همین ترتیب کار ببعی ها وقتی دیگه هیچ چی واسه خوردن تو بیشه ی خودش پیدا نکرد راه افتاد و همه ی بیشه های روی زمین رو از همه ی بزها .ببعی ها .خرگوش ها و سنجاب ها پاک کرد خسته و خوشحال از کار بزرگش یه گوشه خوابش برد وقتی بیدار شد دید هیچ چی نیس که مشغولش کنه نه .باور کردنی نبود! دیگه نه بز غاله ای بود که گولش بزنه! نه مامان بزی ای بود که گرگه رو شاخ بزنه نه خرگوشی که دنبا لش بدوه! نه ... گرگه دلش گرفت نمی دونست چی کار کنه رفت بالای یه کوه و شروع کرد به زوزه کشیدن به خودش می گفت دیگه هیچ وقت اول مامان بچه ها رو نمی خوره گفت اصلن فقط با خرگوشا دنبال بازی می کنه! *** بعد از چن سال صدای مع مع از دور دست به گوشش رسید!! چهارشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٥ early lateness!
یه بار که
با مامان از پارک برمی گشت چشمش افتاد به یه ماشین بزرگ پشت ویترین رنگ زرده
ی تخم مرغایی بود که مامان تاجماه از ده می یاره؛فرمونش قرمز بود و عین ماشینا ی
آدم بزرگا یه درازی بغلش وصل بود که بوق
می زد.قبلن دیده بود پسر آقای بهرامی سوار یکی از اینا می شه و چه کیفی می کنه... مامان گفت
پولشون نمی رسه یه اسباب بازی به این گندگی براش بخرن.مامان همیشه می گفت اون باید
خوب درس بخونه تا مث بابا نره صب تا شب پادویی. بزرگتر که
شد هر روز تو راه برگشتن از مدرسه همیشه به ماشینا ی تو اون مغازه زل می
زد.ماشینای مغاز ه هه عوض می شدن..ماشینای قشنگتر و خوشرنگتر می اومدن ،و اون به خودش قول داد با
اولین پولی که در آورد یکی از اون ماشینا واسه خودش بخره حسابی درس
خوند تا مث باباش نشه،دانشگاه رفت:هنوزم گاهی به اون ماشین ها خیره می شد و حسرت
سوارشدنشون رو می خورد. وقتی
اولین حقوقش رو گرفت بالاخره
بهترین و قشنگترین ماشینو انتخاب کرد و به خونه برد: تا پاشو
داخل ماشین گذاشت که سوارش بشه:قرییییچ اون ماشین
بیشتر از 50 کیلو رو تحمل نمی کرد!! یکشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٥ من !
دوستی من رو به یه بازی خوانده ..گفتم این بلاگ هم آپدیت می شه!..موضوع از این قراره که من 5 مورد که فکر می کنم خواننده های وبلاگم درباره ی من نمی دونن رو عنوان می کنم و 5 نفر دیگر رو هم به این بازی دعوت می کنم ..از اونجا که این بلاگ رو شخصی نمی دونم بیشتر موضوعاتی رو بیان می کنم که در رابطه با من وبلاگره:
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٥ ب.ظ توسط مینا نقش نژاد1:من با دیدن بلاگ یک ماهی در لامینور از ایده ی یک من مجازی در بلاگ خوشم اومد و دختر کوچولو رو انتخاب کردم ..کاملن مجازی و دور از خودم ..یک شخصیت داستانی! 2:از اینکه یه عده من واقعی رو با دختر کوچولو اشتباه می کنند کلافه می شم. 3:با اینکه جهان وطنی بودن رو می پسندم.اما معتقدم حس ناسیونالیستی برای یک شهروند بدون خط معین فکری از جهان وطن بودن او والاتر است چرا که چنین افرادی وقتی می گویند جهان وطنم مقصود اینست که بی وطنم وباری هستم به هیچ جهت! 4: با اینکه گاهی در باره ی مسایل اعتقادی مجبور به حفظ ظاهر در برابر افراد شده ام و نمی توانم بگویم تحت هیچ عنوان دروغ نگفته ام اما دروغ گویی دوستانم به شدت آزارم داده و از اینکه حاضرند دروغ های متناقض بگویند اما حقیقتی که خودم هم می دانم را به زبان نیاورند منزجر شده ام:حتی منجر به این شده که نه تنها یگر دوستشان ندارم که دشمنشان هم بدارم و حضورشان را بر نتابم. 5:چند ماهی است که فکر می کنم هر لحظه آخرین ثانیه ی بودنم است و هر ثانیه را وزن می کنم و وزن کردن هر ثانیه چندین دقیقه زمان می برد! دوستانی که به این بازی می خوانمشان: ادود. محمد. دلقک کوچولو. وزعیت بینابینیت. شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٥ دختر کوچولو چن روز یه بار می رفت سراغ سطل کلمه های رنگیش اونا رو نقاشی می کرد و قابشون می گرفت بعد خودش به نقاشیاش زل می زد و دلش آروم می گرفت ... یه بار:هر چی خواس با اونا یه نقاشی درس کنه >نتونست کلمه ها کنار هم جفت نمی شدن خوشگلترین رنگا کنار هم که جمله می شدن :جمله یه جمله ی سیاه بود
شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٥ کامنت..
-واای چه وبلاگ قشنگی!! -سلام ..وبلاگ قشنگی دارین.. -آرزوی موفقیت و سر افروزی دارم.. -می دونین من واقعن با شما خیلی موافقم ... .. -ای بابا چرا روی لینکی که زیر کامنتم هست کلیک نمی کنین؟این وقت رو می ذاشتم خودم واسه خودم کامنت می ذاشتم تا حالا ۱۰ تا جمع شده بود!!!!!!!!!!!!!!! یکشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٥ مرثيه!
من ۴ تا از انگشتانم را با بی احتیاطی در برابر گریه ی یک بچه ی لوس از دست دادم سرگرمی او جمع آوری انگشتان دست بود اگر من به او انگشتانم را نمیدادم پس از چند دقیقه گریه به سراغ دیگری می رفت اما من بی جهت دلسوزی کردم از ان به بعد تصمیم گرفتم بیشتر مراقب انگشتانم باشم : اما یک روز آفتابی که با انگشتانم گرمای آسفالت را لمس می کردم: یک تریلی غول پیکر سه انگشت دست چپم را له کرد یکی دیگر از انگشتانم را در حالیکه تحت تاثیر خانوم خوش سخن موسسه خیریه های های گریه می کردم برای پیوند به دست کودکی اهدا کرم حالا یک انگشت در دست چپ و تک انگشتی در دست راست دارم هر شب کابوس از دست دادن این دو خوابم را آشفته می کند! و من به خود تلقین می کنم که: دیگر دگر پرستی نخواهم کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دوشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٥ ببخشيد..
ببخشید که انقد دیر برای شما نامه می نویسم.. آخه من تو این مدت داشتم سعی می کردم که حموم خونمون رو پر از آب کنم بعدش توش شنا کنم و تازه اما نمی دونم چرا هر چی آب وا کردم استخر درست نشد واسه همین فعلن دس نگه داشتم تا ببینم موضوع از چه قراره!! دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥ انگليسی!!
پگاه خانوم چن روزه که خيلی انگليسی ياد گرفته! آخه اون هر روز میره کلاس زبان honeyمیشه :دختر mouth and میشه چونه! وfingerمیشه حرکت دست! پگاه واقعن خیلی انگلیسی بلد شده دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥ دختر کوچولو شاعر می شود!!
من هميشه اينجاهستم نشسته ام اينجا و بستنی می خورم بستنی می خورم و با آقا نهنگه حرف می زنم بستنی می خورم و به آبی دريا نگاه می کنم بستنی می خورم و به صدای بر خو رد آب به ساحل گوش می دهم من هميشه نشسته ام و به غير از رنگ و صدای دريا نه صدايی می شنوم و نه صحنه ای می بينم خيلی ها می آيند و من را صدا می زنند می پرسند به کجا نگاه می کنم اما من چيزی نمی شنوم با دست اشاره می کنند گوشهايم مشکلی دارد؟!: چيزی نمی بينم!! خسته می شوند و می روند من به غير از رنگ و صدای دريا نه صدايی می شنوم و نه صحنه ای می بينم حس می کنم خيلی ها منتظرند ببينند من کی بيدار می شوم وقتی از جايم روی يک حصير ،لب ساحل بلند می شوم همه نگاه ها سوی من بر می گردد اما من مستقيم می روم و دوتا آلاسکای ديگر ازآن دکه ی زرد رنگ قراضه که رويش پر از يادگاری نوشته های خرچنگ قورباعه است می خرم و می آيم می نشينم به غير از رنگ و صدای دريا نه صدايی می شنوم و نه صحنه ای می بينم
سهشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٥ طعمه ی نهنگ!!
ببخشيد دير برايتان نامه می نويسم آخه اينجا به قول آقای شل بفهمی نفهمی تاريک است..
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٩ ب.ظ توسط مینا نقش نژادبله من از توی شکم يک نهنگ برايتان می نويسم .. يه چن هفته ای می شود که به اينجا نقل مکان کرده ام.. ديگر لازم نيست به دنبال غذا اين ور و آنور بگردم و از دست ماهيگيرا مخفی بشم! اخر من در شکم يک نهنگ غول پيکر خانه دارم راستش من هم اول ها مثل شما از اينکه توسط يه نهنگ گنده خورده شوم خيلی می ترسيدم اما باور کنيد من و نهنگ غول پيکر حالا زندگی خوبی داريم من گاهی دندانهای نهنگ را برايش تميز می کنم و او هم از من مراقبت می کند تا چند دقيقه ی ديگر اينجا سيل می آيد و کاغذ نامه ی من خراب می شود بازهم نامه می نویسم به شما هم تو صيه می کنم طعمه ی نهنگ ها شويد يک ماهی که ديگر آزاد نيست:بوبو ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥ بی فکر جو گير!!
وقتی بلند بلند داد می زنی که مشکی تنها رنگ دنياس، فکر اينو نمی کنی که با چه رويی يه روز لباس سپيد ابديت به تن ميکنی؟؟؟!!! پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥ چش دکمه ای!!
لطفن ديگه انقد به من نگين چرا به من سلام نمی کنی يا چرا راهتو گم می کنی يا چه قد شلخته ای يا لباستو چپکی پوشيدی تقصير من نيس که!آخه چن وقت پيشا پام گير کرد به بند کفشم و محکم خوردم زمين و سياهی های چشام افتاد و گم شد از اون روز به بعد ديگه چشمام هيچ جا رو نمی بينه البته مامانم دوتا دکمه مشکی به سفيدی چشمام دوخته یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥ Scarlet O`Hara!!!
دختر کوچولوبه هر گلی که می رسيد می گفت بـــــَــــــــــــــه اين ديگه خوشگلترين گل دنياست می پريد و از شاخه می چيدش
اما وقتی اونو تو دستش نگا می کرد چنگی به دل نميزد دوباره يه گل ديگه جذبش می کرد و تندی می کندش يهو دختر کوچولو نگاه کرد ديد از اون باغچه ی قشنگ چيزی باقی نمونده هيچ گلی نمونده بود که دختر کوچولو رو شاد کنه
سهشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥ باد بهار!!
دختر کوچولو کلافه شده بود خودش هم نمی فهميد چيه چه جوريه ته دلش مثل ايناس يه روز تصميم گرفت خودشو بشناسه شروع کرد به کندن پوستش تا ببينه زيرش چيه تابالاخره کشف کنه اصلش چيه اون پوستشو کند و کند اوخخخخ خيلی درد داشت اما زيرش دوباره يه پوست ديگه بود دختر کوچوولو اون رو هم کند وااای خوناش به همه طرف پاشید اما باز زيرش گوشتای کلفت صورتی بود دختر کوچولو اون روهم کند حالا يه مشت استخون مونده بود خودشو زد به ديوار تا استخونا ازهم جدا بشه با اينکه دختر کوچولو الان خورد و خاکشير شده و معلوم نشده دختر کوچولو چه جوری بوده ته دلش!
هنوزم وقتی باد بهار تو هوا می پيچه ديگه هيچ غصه ای تو دلش نمی مونه و احساس می کنه خوشبخت ترين خورده استخون دنياست!!!!!!
شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥ نه..مامان بزرگ نمرده آخه من خودم اون کاغذه رو ديدم عکس مامانی روش نبود فقط يه کپه گل جای عکس چاپ کرده بودن ولی من می دونم که هر کی می ميره عکشو ميزنن که همه بشناسنش **** می خوام برم يه چاقو وردارم همه ی آقاهای روی زمين رو سر ببرم اون وقت از رو عکس مامان بزرگ يه عالمه چاپ کنم
یکشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٥ راز بقا!!!!!!!!!!:)
هيچ می دونستين چرا بلبل ها قناری ها سنجاب ها و طوطی ها از بالای درخت پايين نميان؟؟ چون اونا خوشگلتر از اونن که مثِ مورچه ها سوسک ها آبدزدکا ويا ملخ ها زير پا لگد شن قرررررررررررررررررريييييييييچ ی آبلمبو بشن
حالا ياد گرفتين؟
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ آلبالو آذینگفت a small good thing they told me i`m dead شراگیم کارگاه کارتون سازی ماهی سياه کوچولو نوشته های اتو بوسی بلاگ بزرگوانگی خودم حلقه مطالعات زنان دانشگاه شریف ماهی سیاه کوچولو ی اعظم! مدرسه ی ستاره ها کارد پنير |
